|
می گسترم روزها را با دریا ماه را به زیر خود بکشد دوش و زمین ببلعد در من به وسعت یک تو غروب ماهت را با ماهیان واب رود را که بستر زاییدن بود مردیم و دهانه اش خشکید تا روزها به دنیا نیاید اصفهان و شب ها آواز نخوانند مستی ها با پیکی از شوکران گشت چه روز ها که گرفت دلم از این - ها که چنگند کاش خواب بود قلاب که ماه من ، ماهی دریا بود. تا یکای تو ایستادم نشد همراه شوم کش آمدم تا خواب تو را بیدار شدم همان بود مادران جیغ اقیانوس شدند با دست اندازی ماهتاب در شب آب مرا که خودم پا به دامن زده ام + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 7:10 توسط حسین شیریان |
کسانی از پیروان بودا از
او پرسیدند تو خدایی پر واضح است که مادران خیر
فرزندان خود را میخواهند و یقینا از داشته های خود بیشترین استفاده را مینمایند تا
راه را از منظر خود به فرزندانشان نشان دهند. اما این موفقیت به گونه ای
ریاضت نزدیک است به کسب فضیلتی که فقط از راه رنجیدن آمده است ، و یقینا این
سعادت برای پوینده آن خلاقانه و افتخار آمیز نخواهد بود! من هیچ نسخه ای پیچیده شده
ای را برای سعادت بر نمیتابم فقط به گونه ای هوشیاری معتقدم که در آن شما
با چشمانی باز به خود بنگرید. به همه چیز خود اساسی ترین کنش ها واکنش ها و
حالتی که در مواجهه با محیط بر شما مستولی می شود چشم ها را باز باید کرد خشم خودتان را بنگرید شهوت خودتان را نظاره کنید حسد ، طمع ، عشق و.... همه
را با دیدگانی باز تماشا کنید. آنگاه خواهید فهمید که در
همه جا شما حضور دارید در خشم شهوت عشق طمع و.... چون منبع انرژی شما هستید
صرفا کسی مبدل این انرژی به خشم می شود یا عشق یا شهوت یا حسد و.... بنابراین دیگر انگشت
اتهام بر کسی نخواهید گرفت. آنگاه حالی بر شما مستولی
خواهد شد که وصف ناپذیر است... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 8:1 توسط حسین شیریان |
جمله بی
قراریت از طلب قرار توست طالب بی
قرار شو تا که قرار آیدت "مولانا" روز هایم را نشمار به هرز میروند یا... نه چه فرقی می کند؟! این جاده سر در گمی! جهانی با کفش های پاره دست های عریان و چشم هایی که خسته شدم از بس گشتم نیافتمت... نجستمت... ... + نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 16:25 توسط حسین شیریان |
پشت سرم/تمام صفحه ها/محو میشوند پشت پرده ها ،سایه ها/فرو میروم/ در حجمی از تاریکی فکر می کنم "هستم" جوری از هستی است/تاریکی/مثل گورستان برگ ها که هر روز سبز میشوند زیر پای بچه ها/قبرهای آدم هایی که هنوز نمرده اند مردگانی که امروز زنده اند یا دیروز یا ... بستگی دارد به پنجره ای که خاکستری است از صداهایی که می آیند/برای رفتن توی مخی که ساعت ها را نمی شمارد تا تا... تا به جواب نرسد ، وقت تمام است وقت ساعت ها
آقا چند ساعت آینده است/ از امروز تا،...دیروز اتفاقی است که افتاده در بستری از پر قو ،بشکه ای در هند/چه فرقی دارد می افتد هر جا/هر شب/ لا به لای کتاب های فلسفه /ستاره ای اینقدر میسوزد تا ... + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 6:0 توسط حسین شیریان |
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387 17:0 توسط حسین شیریان |
و جهان سال ها بود که مرده بود،پیش از تولد من،در آسودگی ستاره هایی که نبودند خاموش، و صداهایی که از حنجرۀ صخره ها بر رطوبت آغوش دره ها تف نشده بودند،در خفقانی مطلق همزاد وهم اسارت کنونی زیستن من بودند. و نور، نور که در بستر تاریکی ،ادامه نازایی بود،مجال سیاهبازی نیافته بود. آه، از تاریکی سخن نمی گویم. از سربریده زمین نیستن انجا که پستان های محبت شیرۀ اسودگی را در دهان نیامده ها می ریختند سخن می سایم. زمان هنوز محل زایش رنجیدن آلبرت آنیشتاین و مارتین هایدگر در مصیبت پیوند آن با مؤلفه های مکان نشده بود. ناظم سوت نظم را در زندان (...) ننواخته بود تا کودکان کودن سر در آخور (...)،فرشتگان نجیب سرزمین اوهام را،کفری نکنند! بایستن انکار بود و انکار مادر حامله خویش. محله ای که نا-زمان و نا-مکان در ولعی شهوتناک در انتظار دوشیزۀ نیستن بودند ...تا شیون بیگ بنگ، بکارت سرافکنده هستی شد... حسین شیریان 21/4/87 + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 16:53 توسط حسین شیریان |
می ریزم پشت اشک هام کنار نبودن هات تا بیافرینََیم تا دست می کشیَم دلهره های بودن چکه چکه می بارند تب میبردم پروار پشت دیوار آجری سرک که می کشم تویی می پیچیَم "پشت این پنجره ها دل می گیره غم و غصه دلو تو می دونی" این همه،بودن بود؛ چنگ های نوازش تو پشت فرسنگ ها راه پشت اشکهات سنگ قبرم نمرده ام؟!! + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 6:31 توسط حسین شیریان |
کودک تر از آنم؛ که گم نشوم میان این همه خدا؛ که به همه داده اند لحظه های مرا سهم مرا اشک های مرا نریزم با بغضی که معلوم نیست □ عاشق تر از آنم که کوتاه بیایم ! + نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 3:36 توسط حسین شیریان |
خدایی که داشتم پشت خرابه ای؛ این ور تر پشت نزدیکی آن طرف تر کنار زمان لو می رود عشق بی پردۀ من می ریزدَم این همه اشک را که ریختم حیف! + نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 3:35 توسط حسین شیریان |
ترجیح می دهم خواب باشم عریانیت را نبینم تا همچنان عاشق باشی عاشق باشم + نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 17:37 توسط حسین شیریان |
|
| ||||||